تبليغاتX
شخصی

ـ كشتم، كشتم، كشتم ... مي كشم ... اي شستم ...

صدايي كشدار از درون كشمكش ها ... اولين وانت نبود، شايد آخرينش بود ...

بار برها خالي مي كردند اسباب و اثاثيه ها را تازه، مي كشيدند از وانت به طبقه یازده ، هنوز نبوديم و  نشده بوديم جاگير و پاگير، آري روي پا گرد پنجم بودم كه مي شمردم ... يك ... دو ... سه ... نقطه هاي شش پا را، صدايي رسيد : « اي شستم ... » .

دوباره و سه باره يك ... دو ... سه ... بشمارم و باز بشمارم .

شرط بندي را هيچ وقت دوست نداشتم، نه بخاطر گناهش و يا به خاطر حكم شاه ش ... گفتم از اين بازي لذتي عايدم نمي شود. حالا براي خودم مي شمارم ... كشتم، شپش ، شپش كش ، كه رسيدم به پاگرد پنجم و شنفدم : « اي شستم ...» .

26 بودم يا 36 ـ شست او فرو ريخت بر شمارشم. مگر وقت نصب تابلو سهراب به ديوار رسيده. پا كشيدم به خانه. صدا از حال نبود. كارگر باركش گفت: « مگر دنبال خانه دوست مي گردي؟» چشم انداخت به سر شاخه درختي كه از پياده رو خود را به لبه پنجره رسانده. گفتم: «  اهل روستاي گوشلانم.  دنبال ناله شست مي گردم.  » كارگر گفت : « خانه شست را نمي دانم . »

سارا پاي گوشي به خواهرش مي گفت : « براي ناصر پري كوچك غمگيني را مي شناسد كه نوازنده ي ني لبك است.» و من دنبال رعشه شست رفتم آشپز خانه.

سارا پاي تلفن مي گفت : «‌ راستي انگشت شست هزار پا كدام انگشت  است؟ ».

ومن باز شمردم : « كشتم، شپش ، شپش كش ، شش پا را » اگر اين تعداد نقطه ها را بدانم ضرب در هزار انگشت با ماشين حساب در مياورم . اما شست نادر بود كه از زير يخچال بيرون كشيده شد و شست در مشت يا مشت پيرامون شست گفت : « اي شستم خدايا. چه ناجوان مردانه له شد.»

گفتم : « سي و پنج نقطه » . هوار كشيد : « اين ... اين شستم . » و ديدم  باز سه نقطه اين را نشمردم.  گفتم : «‌چه خوب شد شرط نبستم » ...  

فتاحي  ـ فروردين 91

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 11:10  توسط سعید فتاحی   | 

( نامه اول)

از:  ندامتگاه مركزي همدان، بند يك، قرنطينه

به: خانواده ام، طبق آدرس پشت پاكت

تاريخ : چهارم تير ماه يكهزارو سيصدو شصت و شش

به نام خدا

به نام خداوندي كه خجالت مي كشم بگويم بنده او هستم، اما مي دانم تنها كسي است كه   مي داند چگونه بخاطر صداقت و يكرنگي در بند زندان گرفتار آمده ام، و سلام بر همسري كه اميدوارم ايمان داشته باشد بخاطر سادگي و اعتماد به استاد اصغر نانجيب خودم را در بند انداخته ام.

من كه عمري با شرافت و نان حلال زندگي كرده ام و تا هفته پيش رنگ كلانتري را نديده بودم حالا اسيرم و چوب چكهايي كه براي ضمانت به حاج حبيب آهن فروش و حاج ميرزاي سنگ فروش كشيدم را مي خورم.

من نگران تو و فرزندان عزيزم هستم رويم نمي شود بگويم پدر آنها هستم و ميدانم تا عمر دارم هرگز نمي توانم سرم را بالا نگه دارم، دامن يك معلم وقتي به سابقه داري در زندان آلوده شود ديگر حتي لياقت درس دادن به فرزندان كلاسش را هم ندارد.

در اين برگه هاي كوچك مي توانم ماهي يك بار برايتان نامه بنويسم، خوشحالم كه برگ نامه ها كوچك است زيرا از قلمي كه بدست دارم شرم مي كنم چه رسد به نوشتن نامه به تو و فرزندانم.

اگر در اين زندان از غصه جان به جان آفرين نسپردم و تا ماه ديگر توانستم در اين ننگ مكان تحمل بياورم باز هم نامه مي نويسم.

معلم شرمنده و همسري خجالت زده

علي رستگاري

 ( نامه دوم)

از: زندان مركزي همدان، بند سه

به : خانواده ام، طبق آدرس پشت پاكت

تاريخ : شش مرداد هشتادو شش

سلام ................ خوشحالم دوباره مي توانم برايتان نامه بنويسم، به اميد خدا بزودي خلاص شوم و به ديدارتان بيايم، دلم براي تو و بچه هاي نازم تنگ شده است، وضع در اينجا بد نيست، باور نمي كني اما در اين ماه چهار كيلو وزن اضافه كردم از نظر خورد و خوراك حسابي به ما مي رسند فروشگاه هم هست گاهي به كتاب خانه مي روم و با كتابي سرگرم مي شوم و گاهي به سالن سينما مي رويم و فيلم نگاه مي كنيم، اما هر روز ورزش و واليبال با بچه ها حالي دارد.

راستي، به احمد بگو سراغ طلبكاران من برود تا وقتي من اينجا هستم براي آنها پولي تهيه نمي شود خودشان هم مي دانند، سعي كند يا رضايت بگيرد تا بيرون بيايم و با آنها تسويه كنم، يا اگر شد از جايي پولي تهيه كند و با پرداخت نصف بدهي هايم چك هايم را بگيرد، جعفر مي گويد ( او يكي از دوستان من است به علت كلاهبرداري ميليوني و چك به زندان آمده است) بهر حال او مي گويد تا وقتي آدم در زندان است بهترين زمان براي گرفتن رضايت با كمترين پول و جمع كردن چك ها است، حتمي بگو دنبال كار را بگيرد، اگر تو هم توانستي با بچه ها برو و با گريه و التماس، آنها را راضي كن، شايد اصلا آنها را خر كرديدو بدون پول رضايت گرفتيد.

منتظر هستم

علي رستگاري

( نامه سوم )

از : زندان مركزي همدان، بند سه

به : خانواده ام، طبق آدرس پشت پاكت

تاريخ : تير هشتادو شش

 

پس اين احمد كره خر چيكار مي كنه، گفتم تا حالا يك غلطي كرده، ما رو باش به كي رو انداختيم، اصلا بي خيالش، چك كشيدم، حبسش را هم مي كشم، بقول اصغر فشنگ تا آخر عمر كه حبس نيستم، تو هم نگران نباش آزاد كه بشم زندگي ات رو جور مي كنم، تازه فهميدم دنيا دست كيه، حيف از هيجده سال درسي كه خوندم و ده سال خودم را در كلاس داغون كردم، پسر اينجا خودش دانشگاهه، حيف شد زودتر بايد گذرم به اينجا مي افتاد، ولي بيخيالش، يك سري بزن بانگ، ببين مي داني  روي مخ رئيس بانك بري و برام يك دفترچه چك ديگري بگيري، اگر اين كار از دستت بر بياد راست راستي گل كاشتي، زن ممد نفله دو سري دسته چك گرفته، ببينم تو چكار مي كني، راستي بچه ها چه جورن؟ مواظب آنها باش، ايشاالله به اين زودي ها خلاص مي شم.

به اداره فرهنگ برو و بگو شوهرم اگر استعفا بده چقدر گيرش مي آد؟ ..............  اگر تقاضاي باز نشستگي بكنم چه طور؟

عزت زياد

 علي رستي

 ( نامه چهارم )

از: زندان مركزي همدان، بند دو

به : خانوادگي

تاريخ : تاريخ بي خيال، سال هشتادو شيش

مخلص هر چي زن با مرام و معرفت

چي كردي، دسته چك زدي تو گوشش، يا نه؟ .............. اگر نشد خيالي نيست، خودم راست و ريستش مي كنم، ............. راستي نمي داني چه هيكل و شكمي به هم زدم، دروغ نگفته باشم ده، دوازده كيلو اضافه كردم.

به خاطر تو و بچه ها هم دادم يك ستاره دبش رو بازوم خال كبوندن، ........... حال ميام،       مي بيني.  چند روز پيش حسن جينجيق و ناصر كاردي مرخص شدن، ايشاالله ما هم همي روزا ول  مي كنن.  حالا آمدم حاليت مي كنم چه جور با يك ورقه چك مي شه كلي صاحب پول شد.

حواست جفت بچه ها باشه، ............. ممكن اين آخرين كاغذي باشه كه برات بفرسم، همي روزا خودم مي آم.

عزيز شي ........ ذليل نشي

علي رسي

 

( نامه پنجم )

از : زندان مركزي همدان، بند دو، سلول انفرادي

به : خانواده

تاريخ : شيش شنبه

تا هفت، هشت، ده، دوازده روز ديگه .............. نبود ............. ر فتيم ...............

نامه مي دم به تو ............ فقط به خاطر تو ........... دم حيدر زاده گرم ............. فقط بخاطر تو ............... ما سينه سوخته مرام و معرفتيم ............... فقط به خاطر تو ............ حال آمدي ................ نبينم پكر باشي ............ تو كنج خرابات مي سوزم و مي سازم تا تو رديف باشي ........... حواســـي .......... درسته مفت باختم و سر هيچ و پوچ داغ سابقه وسط پيشونيم چسبيد ............ ولي تا مرام و معرفت چاكرت، تو خونم مي چرخه هوات رو دارم ............... پس پيروز به عشق ( ننه ام ) عشقم كشيد يه يا علي بالاي ستاره بخت و اقبال تيره ام، رو بازوم خال بكوبونن ............ تو نميري توي عين علي نابود شدم ............ حسن فرفره گفت : از حبس كه خلاص شدي، اول يه آبكي حال كن، تا بعدش يه فكري بكنيم، .............. گفتم : حسن فر فره، نفست حقه، ............ قرارمون بيرون ........... حواســـي ........... يعني چي ؟ ........... يعني چند روز ديگه فينيش ........... آزادي زديم تو گوشش ......... مرام تو عشق است ........... داشتم مي گفتم، چند شب پيش ننه خدا بيامرز خواب ديدم، .......... يك سري برو سر مزارش .......... يك حلوائي، خيراتي هم بزن تنگش، به اموات تو هم مي رسه، ........... حواســـي، ............ اميد حق چند روز ديگه خلاص و باز سايه ام به حق نفس مرتضي علي رو سر تو و بچه ها عالم تاب مي شه، ............ راه دور درد نيست، خنجر رفيق تو كتف، درد عالم است، ......... حواســـي ......... تا آخر هفته مي آم  مي بينمت .......... يا علي

علي سيبيل

سلول انفرادي

فتاحي

جشنواره طنز کشوری - تهران - ۱۳۸۸

رتبه اول

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 9:42  توسط سعید فتاحی   | 

 

به نا خدا

داش ميتي . خوبي؟ ...  از توران و بچه ها چي خبر؟ ...  حتماء  سر، كه  مي زني؟ بي خبر نموني ... ماشين ريديفه؟ ...  اگه  استارت و دينامش باز « قاط » مي زنه، يه سر بزن اوسا قاسم ... «سيم ثانيه» ريديفه ... سيفارش نكنم ديگه .

ما هم پردادن پسوه ... آذربايجان غربيه . اينجا بايد «كل» بزنيم با يه مشت كومله و دموكرات ... وضع  « قاراشميشه » ‍‍، سخت . تو بميري حسابي به هم ريخته است ...  يه هو مي بيني «جلو بنديت»  شده سفره ، جلو پات ... معلوم نيست دوست كيه ، دشمن كيه ؟ ... روزهاي اول رفتم ايستگاه صلواتي ... گفتم جون عزيز اينجا كوويته ... صبح و عصر تو خط صلواتيم . ولي با اون بشگه هاي خيراتي كه بايد صبح تا شوم  تكون مي داديم ديدم اوسات آدم اين كارآ،  نيست ... دو زاريشون  انداختم، تو كار فرمون  و دنده و كلاج وهندل و  خلاصه كلوم، ماشين هستيم ... حالا هم تو موتوري ام ، با ماشين هاي اسقاطي و تركش خورده طرفيم ... ديشب كاغذ دادند ويصيت « شلال » كنيم ، ما هم كرديم ... البت كاغذ پر بود سوره و حديث و كلي حرف هاي چاپي... نشد راحت حرفم را ويصيت كنم ... خوب يه چيز هايي « بلغور» كردم. ولي حالا اصل كلام برات شلال مي كنم . حواس بده ...

اولا، گيج نزني ... اگه اين از خدا بي خبر ها زدن «كف سيني مون» آفتاب خورد، با همين ماشين كار كن و قسمت توران و بچه ها رو عصر به عصر برسون ...  حالا كه اين جوري هاست ، ما  نفله شيم، اصغر « پيچ گوشتي » سهميه لاستيكش رو بگيره ... ديدي اش بهش بگو، الحق كه جان به جانت بذارند « مسافر دزدي » . بي مرام قرار بود با هم بيايم ، با هم برگرديم . اين رسمش نبود با «امريه مفتي» بيايي و آخرش ننه من غريبم در بياري و  تلكه ام  كني وبزني چاك. آخه لا مصب ، خون تو از خون اين بچه مچه ها ، رنگي تركه نيست. .. بگذريم ، بي خيال...  نگفتي هم نگفتي ...

 كجا بودم ، آها...  به خودت مي گم ، حواست جفت و جور شه، اينجا « لاستيك تركونديم » ماشين رو ملا نكني، يه ليوان آب هم روش ... حق و سهم صغير يقه ات رو مي گيره ، ها ... تو ويصيت برات نوشتم ، اگه اينجا عمرم به چرخ نبود و «تسمه برونديم» ، اول يه مراسم مي گيري    « مشتي».  بعد «شلاقي» مي ري كاغذ و سند « لگن » حسن گرده رو مي بري شركت خودرو، يك فرم تعويض خودرو به اسم من براش مي گيري ، بي نوبت ... شنفدم براش نوبت دادن سه ساله. خدا رو خوش نمي آد،  بيچاره با اون « لگن» خرج چند سر عائله رو مي ده .

به حسن گرده بگو، هر وقت خاك منطقه را مي بينم ياد تو مي كنم،  هر « پيكي» مي زديم، يه انگشت تر به خاك  مي كشيديم  و با خاك مزه مي ساختيم . خاك كه حرف خالي  نيست، خاك مزه ته استكوني لوطيه . اين خاك نبايد زير پاي هر ناكس و اجنبي باشه ...

دويماء . خوش ندارم اسمم رو روي خيابون تابلو كنن... تو ويصيت گفتم قابل اين حرف ها نيستم ... ولي « نقل » اين حرف ها نيست ، تو بميري بفهمم اسمم رو گذاشتن روي خيابون، هر شب مي آم ، روزگارت  سياه مي كنم . با اين اسم و سجلي كه دارم پاك ريشخند بچه هاي خط مي شم ... اينجا را توي ويصيت ننوشتم، ولي حساب كن اسم آقاجوني بشه خيابون آقاجوني ... همين مرتضي « اسكلت» كله خر، اولين كسيه  كه مي ره تو اون خط كار كنه. حواسي منظورم كيه؟ . همون راننده كه « آبگوشت به بالا » حرف مي زنه، معلوم نيست، شاعر يا شوفر...

مسافر ها رو هم كه مي شناسي؟... هميشه خدا « گيج » مي زنن . دو كلوم حرف درست، راست زبونشون نيست ...  يكي مي گه « سر آقا جوني» پياده مي شم . اون يكي از « سر آقاجوني» ميخواد بره  از «ته آقاجوني » بگذره، تا به « سه راهي آقا جوني» برسه . يكي مي گه آقا من « بغل آقاجوني» پياده مي شم... آخه خدايي اين فلاكت نيست؟ ... حساب كن صبح به صبح ، همه اموات منتظرن تا از عالم دنيا براشون خيرات و صلوات برسه، اونوقت براي من بيچاره هر روز صبح دو هزار نفر بدو ، بدو ، خودشون رو به سر خيابون مي رسونن، به صف مي شن ،  هر ماشين كه بگذره، هوار ميكشن، « ته آقا جوني » . حالا چند نفر هم بالا تر منتظر موندن، تاكسي خالي برسه كلاس بذارن و هوار بكشند،        « دربست ته آقا جوني »  بماند...

اين « متل» اول صبحه، « ته » روز باز همين جمعيت، كنار خيابون به صف مي شن « واسه » اومدن خونه . دوباره گلو پاره كنن  « سر آقاجوني» ... جان مولا اين مصيبت نيست؟. هم اين دنيا مايه خنده شوفرهاي خط باشم، هم اون دنيا مايه خنده همه اموات و فرشته و از ما بهترون بگير، تا بالا...  يادت رفته به قصابي حسن سيبيل چقدر « هر و كر»  كرديم . پشت شيشه اش نوشته بود «گوشت سعدي». درسته  قصابي اش كنار پارك سعدي بود، ولي « ملطفت » نشديم، چه ربطي داشت گوشت فروشي با گل ستان سعدي خدا بيامرز ... هميشه مردم محل هم مي گفتن « گوشت سعدي»، خرابه، همه اش چربي و آشغاله، بساط خنده ما هم كه براه بود . حالا مي ترسم اسم و سجل ما هم بساط خنده بچه هاي خط شه .

راستش حالا مي فهمم اين خارجي هاي بي دين، چرا اسم خيابون ها را شماره و عدد گذاشتند،  بهر حال داش ميتي، از اسم و سجل كه شانس نداشتيم . ولي اگه دو كلوم سواد درست و حسابي مي داشتيم لااقل اسم يك كلاسي ، پاركي،  موزه اي، تو محل رو پايه بوديم ...

ولي بي خيال بابا... غمت نباشه، دعا كن سالم برگرديم ، خودش حل مي شه...  هواي بچه ها رو داشته باش .     

يا علي

                                    عزيز آقا جوني                         

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 10:6  توسط سعید فتاحی   | 

سر گردنه

برف كوپه مي كرد روي ساختمان قديمي راهدارخانه و هر بار بيشتر احساس مي كرديم در زير خروارها برف زنده به گور مي شويم. جنازه ها را توي نماز خانه چيده بودیم  و خودمان در اتاق لخت  و خالي كه به جز دو ميز تحرير و چند صندلي زوار در رفته ، در حال اميد دادن به هم كاري نداشتيم لبخند مي زديم. با رحمان به سختي توانسته بودیم ده جنازه را از برف بيرون بكشیم و با اين پنج نفر كه زنده مانده بودند پشت آمبولانس جا  کنیم.

رحمان هنوز با بخاري « ور» مي رود و تكه چوب هاي خشگ را در دل بخاري جا مي دهدتا بيشتر همه را اميدوار كند. و آن پنج نفري كه فكر مي كردند ديگر نجات پيدا كرده اند و با چه سختي خودشان را به اين گور دسته جمعي كشانده اند روي پتو دور هم نشسته و خرما و نان خشك را سق مي زنند.

از پشت شيشه جز سفيدي برف كه مانند كفن، ما را با ساختمان مي پوشاند هيچ چيز ديده نمي شد. لودر پارك شده كنار دستشويي تا يك ساعت پيش وجودش را با لاستيك هاي گنده اش نشان مي داد ديگر زير كولاك كمر خم كرده، اثري از او نمانده بود. برف همه چيز را با ولع مي بلعيد و روي ما مثل بختك لم مي داد.بوي كافور از كوه و دره هاي اطراف ساختمان بيني را آزار مي داد.

دسنگاه مخابراتي نفس هاي آخرش را مي زد. تلاش مي كردم تا با مركز تماس بگيرم، هدفون را به گوشم زده و طوري كه كسي نشنود با ميكروفن اعلام گزارش مي كردم. اميد وار بودم راننده اي كه صبح خبر را به من و رحمان رسانده بود توانسته باشد از اين گردنه جان سالم بدر برده باشد.

مرد جوان و خوش تيپ از زمين بلند شد و به طرف نقشه راه ها كه روي ديوار كوبيده شده بود نزديك شد، انگشت روي نقطه تهران گذاشت و مسير جاده را ادامه داد به سمت همدان و بعد اسدآباد و باز انگشت را كمي عقب كشيد و روي پيچ تند گردنه توقف كرد. گوشي اش را بيرون آوردكمي ور رفت. رحمان نگاهش كرد. مرد گوشي را نشان داد و گفت : « خيس شد آب و برف رفته توش.» رحمان نگاهش را انداخت به گوشي تلفن روي ميز، مرد به سمت تلفن آمد. نمي خواستم تلفن زياد مشغول باشد. با انگشت تلفن چسبيده به ديوار اتاق بغلي كه انبار آشغال ها و الوارها و خرت و پرت شده بود اشاره كردم، مرد به طرف اتاق بغلي رفت، گوشي را برداشت و شماره گرفت، خواستم هدفون را بردارم تا راحت حرف بزند. چشمم به بخاري جلو رحمان افتاد كه داخلش پر از شعله بود اما باز اتاق سرد سرد بود.

: ـ « آرام باش ... بلند صحبت نكن، تو فقط گوش بده. پي گير نصرت باش، گفته بودم مشكوك مي زنه، همون وقتي كه گفت ماشين بايد برود سرويس فهميدم توي اين سفر يه قصدهايي دارند ... از اداره هم تعقيبم مي كردند  ... نه خودش ... فرزاد را ميگويم. نفهميد كه من متوجه اش شدم، حالا هم فكر مي كنند كارم تمام شده. اين كثافت ها بخاطر سو قصد به من، جان ده ها نفر ديگر را گرفتند. راننده را هم بين كشته شده ها نديدم. حتم دارم به موقع خودش را از اتوبوس بيرون انداخته ... نه، نه ... وانمود كن كه من هم جزو كشته شدگانم. راستي مسئول راهداري اينجا هم مشكوك مي زند، خيلي مراقب رفتار و حركات ماست. همه اش پشت ميز نشسته و با دستگاه ارسال پيام « ور » مي رود. تحقيق كن ببين با نصرت و بقيه چقدر ارتباط دارد ... زودتر كمك بفرستيد . راه ها بسته است هوايي نيرو بفرستيد. ... كيف مدارك جايي است كه اتوبوس سقوط  كرد. اما مدارك را قبلا توي لباس هايم جا سازي كرده بودم. من هواي اين كثافت را دارم با احتياط وارد عمل شويد. ... نه، نه ... حرفي از سوقصد نزنيد به خبرنگار ها هم بگوئيد به خاطر لغزندگي و برف و بوران اتوبوس سقوط كرد. مسئله را حاد نشان ندهيد. فقط بجنبيد. يا علي ... فعلا به خانواده ام هم نگوئيد از من خبر داريد. منتظرم . يا علي ...

براي اينكه فكر نكند  حرف هايش را شنيدم نگاهش نكردم، اما سايه سنگينش را حس كردم كه از جلو ميزم گذشت و باز دوباره جلوي نقشه راه هاي كوبيده شده به ديوار مشغول شد. اين هم از شانس من ، بعد از بیست و یک  سال زحمت وكار سخت شرافت مندانه و نجات اين همه مردم در كوه و كمر و بيابان تشكر كردند. حيف كه زن و بچه را رها كردم و بخاطر سه شاهي حقوق آمدم راهداري ... راستي كه تو يكي بدرد نجات نمي خوردي ... كاش تو هم  توي نماز خانه افتاده بودي ...

پير مرد به سختي از زمين بلند شد، به طرفم آمد. هوس تلفن توي سرهايشان افتاده بود. از لبخند بي رمق و سردش معلوم بود . تا گفت : « خسته نباشي پسرم ... » با دست علامت دادم كه بطرف تلفن برود. برود تا او هم كمي مزدم را كف دستم بگذارد.

ها ... سلام دخترم ... آره، آره ، خوبم . همه خوبيم ... خودت را ناراحت نكن ... آره ... مي بيني حالم خوبه كه دارم حرف مي زنم ... شكر خدا همه خوبيم ... الان تو راهدار گردنه هستيم . دارن از ما پذيرايي مي كنند. ... آره ، پتو هم هست ... نه به برادرات هيچي نگو ... حتما فكر مي كنن پدرشان ته گردنه افتاده و گرگ ها  دارن پاره اش مي كنن. ... دختر جان بگذار چند ساعتي خوش باشن ... تو غصه چي مي خوري... مي بيني كه خدا ارحم الراحمين است... نه دخترم، آنها هم حق دارن ... زياد عمر كني حوصله همه را سر مي بري ... من هم دارم حوصله همه رو سر می برم ... آنها، طفلی ها چشمشان دنبال کارخانه است، آن را هم به نامشان کردم ... ولی تو که دست و پا نداری و توی بهزیستی افتادی، باید تا زنده ام کاری بکنم ... گوش کن دخترم ... نگران نباش ... همون وقتی که بلیط هواپیما رو کنسل کردند و مجبور شدم با اتوبوس این مسیر را بیایم شک کردم. راننده اتوبوس را هم شناختم ... قبلا توی کارخانه راننده ده تن بود ... آره ، همانی که اخراجش کردم . بهر حال اگر هم او نبود حکما برادرش یا کس و کارش بوده، با هم مو نمی زدند ... خدای تو خواست نجات پیدا کنم، تا بدانم باغ شمال را وقف بهزیستی کنم که تا آخر عمر با همه مریض ها بتوانی راحت زندگی کنید ... باور کن اگر این نیت  نکرده بودم منم مثل همان هایی که توی نماز خانه دراز به دراز افتاده اند مرده بودم و خدا می دانست چه بلایی سر تو میامد ... ولی این اتفاق خوب شد. الحمدالله جان سالم بدر بردم و حالا تصمیم گرفتم یک گوشه باغ را هم خانه سالمندان بسازم که تا آخر عمر کنارت باشم. برادراته کاریت نباشه، آنها هم بد نیست سرگرم کارخانه باشند ... خدا کند راننده ای که اجیر کرده بودن تا ما را به ته دره پرتاب کنه و خودش را بموقع نجات بده زیر دست و بال خودشون بگیرن ... گفتم که تو ناراحت نباش، به برادرات هم هیچی نگو ... میام ، میام ، ... بر می گردم و با هم میرویم و تا آخر عمر از هم جدا نمی شویم ... به حرف دکتر گوش کن ... مراقب خودت باش ...

رحمان داشت خورده چوب ها را توی گلوی بخاری می ریخت . مرد جوان جلوی نقشه، انگارخسته شده بود و روی پتو درازکش سقف را نگاه میکرد.گوش هایش به دنبال صدای بال زدن هلی کوپتر بود.هر چند از کمک کردن به او دمق بودم اما امیدوارم بخاطر او هم که شده از این گورستان نجات پیدا کنیم. مرد سوم جایش را به پیرمرد داد تا او راحت دراز بکشد و او بدون هیچ اجازه و درخواستی به سمت تلفن رفت . خوشهال بودم  موضوعی پیش آمده تا از این عذاب فضای سنگین حتی برای دقیقه ای نجات پیدا می کنم. منتظر شماره گرفتنش بودم و برف و باد پشت شیشه را می کوبید.

الو ... الو و زهر مار ... الو و کوفت ... درد بی درمان ... منو به کشتن دادی که چی؟ ... باز هم خرافاته ... من احمق را بگو که بخاطر تو دستی ، دستی کشته می شدم ... صدات را ببر ... گریه می کنی که چرا زنده ام؟ .... ناراحتی که چرا کشته نشدم ؟ .... صدبار گفته بودم ... چرت نگو ... پرت و پلا نباف به هم ... سرنوشت اصغر را که گفته بودم ... نگفته بودم؟ .... بابای صمد را چی ؟ ... نگفته بودم ؟ ... بهت نگفته بودم که یک جن با یه عالمه سیبیل و ابروی کلفت، مامور گرفتن جان من شده؟  نگفته بودم؟ ... خودت می دانستی همه اینها درسته ... می دانستی که اگر بدون نعل اسب باشم، جن ها سر به نیستم می کنند ... هزار بار گفتم ما رسم نداریم با پیراهن سیاه به مسافرت برویم. هزار بار گفتم بگذار چهلم عمه خانم بگذره، این پیراهن مشگی از تن بکنم بعد حرکت کنم ... هی گفتی خرافاته، هی گفتی خرافاته ... دیدی بالاخره بلایی که سر اصغر و بابای صمد آمد روی من آوردی؟ ... حالا هم بگو، بگو خرافاته ... سی تا جنازه افتاده ته دره، بگو خرافاته ... آن راننده ... آن راننده با آن سبیل های کلفت و ابروی بلندش هم دانستم چکاره است ... ولی وقتی فهمیدم رکب خوردم که توی راه دیدم نعل اسب را از کیفم برداشتی ...  برو ... برو به جای گریه کردن خانه پدر نحس و بد وجودت ، تا برگردم تکلیف را روشن کنم. ... بد شگون ... کثیف ... نحس ...

گوشی را کوبید و با عجله برگشت. رحمان هم کنار بخاری روی زمین پهن شده بود. شعله در بخاری زبانه می کشید اما هنوز هوای یخ کرده بینی مان را تیغ می کشید. اتاق مثل سرد خانه ای بود که هر بار ما را بیشتر در خود فرو می برد. مرد با قدم های تند به سمت پتو رفت با لگد پای پیرمرد را کمی جابه جا کرد و دراز کشید ...

منتظر پسر جوان بودم که او هم تلفن بزند، با نگاه یخ کرده و صورت یک دست سفیدش مدتی نگاهم کرد. به سختی استخوان های اسکلتش را تکان داد و مانند یک رباط بدون احساس از جلویم عبور کرد ... از نگاه بی احساسش سرما و برف در ذهنم مثل ریزش بهمن دست و پایم را سست کرد. انگار جنازه ای دارد از جلویم می گذرد ... صدای بلند کردن گوشی را شنیدم، انگار شماره اش را تردید داشت. اولین شماره را گرفت، همچنان منتظر بودم هفت شماره را فوری بگیرد تا با حرف های او هم کمی انتظار مرگ آلود را برای خودم به تاخیر بیاندازم ... شماره دوم را هم گرفت ... اما قبل از اینکه شماره سوم را بگیرد، گوشی را گذاشت و مانند ارواح اما سنگین و بی احساس از جلویم گذشت. و در کنار بقیه درازکشید ... حالا همه دراز کشیده بودند ، بی حرکت و منجمد. انگار سرنوشت خود را قبول کرده بودند ... فقط مرد اول با چشمان باز هنوز منتظر صدای هلی کوپتر بود ... به سختی از روی صندلی خودم را کندم، به سمت پنجره رفتم. پشت شیشه ها کاملا یخ کرده بودند. هیچ چیز دیده نمی شد ... « کفنی » از برف دور خودم حس می کردم ... برف لعنتی همچنان کولاک می کرد .در سکوت سرد اتاق، صدایی از دور دست ها خفیف شنیده شد ... صدای بال های هلی کوپتری که هر لحظه نزدیک تر می شد. پشت شیشه به دنبال یک روزنه بودم تا ببینم چه خبر است. صدای توپ توپ هلی کوپتر فضا را می لرزاند. حتما همه با شنیدن صدا  بلند می شوند و دوباره اتاق گرم می شود . تمام بدنم منجمد بود و توان حرکت در پشت شیشه را نداشتم. حتم داشتم می آیند، برف را کنار می زنند، در و پنجره یخ زده را می شکسنند و ما را از گور یخ زده نجات می دهند ... هر چه بود داشت تمام می شد و حالا برای نجات ما آمده اند. احساس می کردم هلی کوپتر باید توی حیاط نشسته باشد صدای کوبیدن بال ها و باد شدیدش  برف ها را بیشتر به هم پیچ و تاب می دهد. گوشه ای از شیشه پنجره کم کم با صدای هلی کوپتر تکان خورد  و با ایجاد رگه های کوچکی در سطح یخ کرده شیشه، قسمت جلو هلی کوپتر معلوم شد . صورتم را به شیار شیشه چسباندم. خدا را شکر از سرما توهم نزدم. صدا و وجود هلی کوپتر توهم پیش از مرگ نبود ... چند نفر به سمت نماز خانه حرکت کردند صورت هایشان معلوم نبود، اما حرکت آنها را به سمت نمازخانه دیدم ... صدای هلی کوپتر کمتر شده بود فقط صدای یک نواخت ناله موتور می آمد و بال هایش از گردش ایستاده بود .

ترک یخ کرده کمی بیشتر شده بود و قسمت بیشتری از هلی کوپتر پیدا شد. .. حتما بعد از اینکه جنازه ها را در نماز خانه پیدا می کردند می آمدند و ما را هم نجات می دادند ... از جلوی هلی کوپتر نیروهای امدادی زیر بغل عده ای را گرفته و به آرامی به سمت هلی کوپتر می بردند ... از ترک یخ روی شیشه چشمانم جای حرکت نداشت، انگاربه صورت عکس که فوری ظاهر می شود و محو می شود افرادی را برای لحظه ای جلو هلیکوپتر در حال رفت و آمد می دیدم ... همچنان نیروهای امدادی با عجله می رفتند و جنازه ها را که به سختی راه می رفتند بر می گرداندند ... فکر نمی کردم که ممکن است بین آن بندگان خدا هم کسی زنده مانده باشد . یکباره یک نفر از نیروهای امدادی روبروی شیار یخ ترک خورده شیشه ایستاد، در حالی که زیر بغل یک مرد با سبیل های کلفت و ابروهای پرپشتش را گرفته بود، به پنجره نگاهی انداختند ... فهمیدم باید راننده اتوبوس باشد . با انگشت پنجره ای که پشت آن ایستاده بودم  نشان داد  و صدایش را بسختی شنیدم که گفت :

« آنها آنجا هستند، هفت نفرند ... با آمبولانس آمدند کمک کنند اما در حین نجات مسافر ها از تپه سقوط کردند ... همگی  کمک کردیم، پنج جنازه مسافر را با آن دو مامور بردیم تو دفتر و بقیه هم جمع شدیم نمازخانه ... »

امدادگر نگاهی به پنجره انداخت و صدا کرد : « می گوید هفت نفرند ... هفت کیسه جنازه آماده کنید ... آنها را هم با خودمان می بریم ،.»

به طرف میز برگشتم، خسته بودم ... سخت خوابم می آمد ... همه خوابیده بودند ... اما راننده چه می گوید، اینجا که جنازه نداریم. به سمت مرد جوان که هنوز با چشم های باز سقف را نگاه می کرد رفتم، لگدی به پایش زدم، باید بیدارش کنم اینجا ما جنازه ای نداریم.

بلند شو ... راننده زنده است.  همان راننده ای که به جان تو سوء قصد کرد ... بلند شو ... آن کثافت می گوید جنازه ها اینجا هستند ... حرکت کن ، تکان بخور ... بگو دروغ می گوید ، بگو جنازه ها در نمازخانه اند، اینجا جنازه نداریم ... بلند شو لعنتی، دوستانت آمده اند برای کمک، با هلی کوپتر هم آمدند، مگر نمی شنوی ... تو ... با تو هستم، تو درست می گفتی ... راننده همان سبیل کلفت ابرو پهن هنوز زنده است ... بلند شو بگو آن که می بینند انسان نیست ... بگو مراقبش باشند ... پیرمرد ، مگر دختر تو منتظرت نیست ... چرا خشک شدید ... رحمان، رحمان ... بلند شو ... کار ما هنوز تمام نشده ... باید این ها را نجات بدهیم ... رحمان نکنه مردی؟ ... نکنه همه مردید؟ ... یک نفر چیزی بگوید ... آهای ، تو نمی خواهی تلفن بزنی؟ ... این بخاری لعنتی فقط شعله دارد ... یخ کردم ... سردم است ... خوابم می آید ... می خواهم بخوابم ... کمک از راه رسید ... ما اینجا جنازه نداریم ... خوابم می آید ...  شکر خدا همه نجات پیدا کرده ایم ...

 پشت میز جایم راحت نبود ... آرام کنار رحمان دراز کشیدم ... منتظر شدم برف کوپه کند توی اتاق .

فتاحی ـ  اسفند 90

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 9:8  توسط سعید فتاحی   | 

مي خواست نيمي از پولش را بعد از اتمام كار بدهد. اما من يك حرفه اي ام، خودش هم مي دانست كه كارم حرف  ندارد، سرم را كه برگرداندم خودش فهميد و كل پول را روي ميزم گذاشت. ساعت شش بعد از ظهر توي بازارچه آسيد محمود. چون بايد كارم را در روز روشن و جلو چشم چندين و چند شاهد به انجام برسانم بيست درصد اضافه گرفتم، هر چند براي يك آدم حرفه اي زياد فرقي هم نمي كند. زياد از اين خونريزي هاي پر سرو صدا انجام داده ام، ساعت پنج عصر بود كه لباس هايم را عوض كردم، وسيله قتل به انتخاب خودم بود به زير زمين رفتم ، قمـه، كـارد، خنجـر، تيـزبـر، بايد هميشه مجهز باشم، كارد را انتخاب كردم با مهارت توي جوراب زير دمپاي شلوارم جا سازي اش كردم، و به طرف بازارچه آسيد محمود راه افتادم.

ساعتم را نگاه كردم، پنج و نيم بود مي دانستم سر ساعت شش روحش پرواز مي كند، نمي دانم تقصيرش چيه؟ هر چند به من هم ربطي ندارد، من پول مي گيرم و مي كشم. براي اينكه وسط كار كم نيارم به خودم قبولاندم كه كينه بزرگي از او دارم و تا او را نكشم آرام نمي گيرم، كله ام داغ شد ضربان قلبم تند تر مي زد، هر طور شده بايد وسط بازارچه بكشمش، به حدي نفرت از او در دلم جمع كردم كه موضوع پول را فراموش كردم، مهم نيست كه كسي هم ببيند،  مهم اين است كه در مقابلش كارد را بكشم و او را بكشم.

به بازارچه رسيدم چشمي چرخاندم، از مامور خبري نبود مردم به حالت عادي رفت و آمد مي كردند، چه لذتي دارد وقتي مي داني چند دقيقه بعد از جوي وسط بازارچه خون راه گرفته است، لذت اصلي آن است كه من الان چيزي مي دانم كه كسي خبر ندارد، نبايد فكر كنم كه آن فلك زده كه تا چند دقيقه ديگر غرق در خون است به چه فكر مي كند، فكر كردن به افكار او هر حرفه اي را در كارش متزلزل مي كند.

قائله قبل از ورود من شروع شده بود، عده اي وسط بازارچه را گرفته بودند اما شكار من يكي است با بقيه كاري ندارم، دوباره افكارم را جمع كردم و خشم و نفرت از او را در وجودم شعله ور كردم، از لابلاي جمعيت گذشتم، احساس مي كردم چشمانم كاسه خون شده است، جماعت من را كه مي ديد عقب مي كشيد داشتم دنبالش مي گشتم، آنجاست ديدمش، بدون اينكه متوجه من بشود بسمه الله گفتم آرام خم شدم چاقو را بيرون كشيدم، نبايد زياد نگاهش كنم، يكدفعه بايد بكشمش، تا مرا با چاقو مقابلش ديد در جا خشكش زد، دانست كه بايد نفس هاي آخرش را بكشد، مردم از وحشت ميدان بزرگتري را درست كرده بودند، كسي جرئت نداشت جلوتر بيايد، دندان هايم را فشردم و با خشم و غضب پنجه ام را لاي موي سرش پيچاندم، مستاسل شده بود، از خود اراده اي نداشت به زمين زدمش، مي توانستم چاقو را در شكمش فرو كنم، مي توانستم چاقو را در چشمهايش كه به من خيره شده بود فرو كنم، صدا از هيچ كس بلند نمي شد، يك دفعه تصميمم را گرفتم، سرش را بالا كشيدم زانوي راستم را روي سينه اش گذاشتم، آرام چاقو را در گلويش فرو كردم، قبل از اينكه متوجه عواقب كارم باشم كار را تمام كردم.

خون تمام جوي بازارچه آسيد محمود را گرفته بود، تا به خودم آمدم سر بريده اش توي يك دستم بود و چاقوي خونين در دست ديگرم، خـر خـر مي كرد و خون فوران مي كرد، خيلي زود كار را يكسره كردم، به من چه گناهش چه بود، من پول مي گيرم و مي كشم.

تازه متوجه جمعيت دور و برم شدم، آهسته سر را روي زمين گذاشتم، كارد خونين را با تن سر بريده پاك كردم و در حالي كه هنوز نشسته بودم پاشنه ام را محكم كشيدم، هيچ كس حرف نمي زد، انگار كابوس ديده اند، چند زن وحشت زده رويشان را برگردانده بودند، و چشم بچه ها را زير چادر پنهان مي كردند، مردها متاثر و وحشت زده سرهايشان را پائين انداخته بودند، آرام از جايم كه بلند شدم يك نفر به خودش جرئت داد و با صداي بلند هوار كشيد:

براي سلامتي عروس و دوماد صلوات.

همه از روي خون گذشتند و من شروع كردم پوستش را كندن.             

فتاحي

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم خرداد 1390ساعت 14:49  توسط سعید فتاحی   | 

گيج هستم  و تمام بدنم بي حس، از محيط اطراف چيزي را درك نمي كنم ، صداهاي در هم و بر همين مي آيد ، عده اي با لباسي يك دست سبز  و دستهاي خون آلود دورم را گرفته اند ، صداي بوق كوتاه و ممتد از گوشه اي مي آيد ، مثل صداي سوت خمپاره كه از دور شليك  شود ، نوك چاقو را در بدنم احساس مي كنم ، خون فوران مي زند ، انگار زالوئي هستم  خون مكيده ، كه مثل يك بادكنك شده باشم ، تكاني مي خورم ، يكي گفت : دارد به هوش مي آيد ، آمپول .

سوزش عبور سرنگ در بازوانم را حس مي كنم ، دوباره چشمانم سنگين شدند ، حس مي كنم  يك دست و پايم را مي برند ، ديگر چيزي نفهميدم ، صداي زنجير چرخهاي تانك و نارنجك ، در گوشم لالايي مي كند .

انگار كابوس مي بينم ، چه كابوس وحشتناكي ، مثل يك زالوئي كه دست و پايش را مي برند ، واقعاً مسخره است ، زالو كه  دست و پا ندارد ، همان طور كه ماهي دست و پا ندارد ، پس چه چيز را مي برند ؟ سعي مي كنم به اطراف بيشتر دقت كنم ، توي يك تنگ گرد ، دور خودم مي چرخم ، از زاويه اي كه نور به تنگ نمي تابد و كمي تيره به نظر مي رسد ، خودم را نگاه مي كنم ، يك ماهي قرمز كوچك ، با بالهاي سفيد و آبي ، چقدر سبك حركت مي كنم ، شايد الان توي يك سفره هفت سين هستم ، به شيشه تنگ نزديك مي شوم ، دور و برم پر از خون و كثافت است ، بعضي ها با هيكلهاي ناموزون به كنارم مي آيند ، لبهايشان براي خنده كه باز مي شود ، دندانهاي وحشتناك آنها را مي بينم ، چقدر خوشحالم كه ماهي هستم ، آن جانورهاي دو پا ديگر چي هستند؟ شايد اسم آنها آدم است ، چه اسم مسخره اي ، همه مثل همان زالوئي هستند كه در كابوس مي بينم ، اما من يك ماهي هستم ، با پرهاي زيبا و در تنگ آب ، تا هر وقت بخواهم بازي مي كنم ، فكر مي كنم ظرف كوچك من ، تنها جاي آزادي است كه دارم از آن لذت مي برم ، اما چه كابوس وحشتناكي .

يكباره احساس كردم مثل يك زالوي بزرگ شده ام و دارند دست و پا يم را مي برند ، خدا را شكر كه همه اش يك كابوس است، و تنها بازمانده اين كابوس وحشتناك ، صداي زنجير چ‍‍‍‍‍‍رخهاي تانك و صداي نارنجك  است .

با تاريك شدن اتاق ، خستگي به تنم فرو ريخت ، يك گوشه آرام خوابيدم ، نمي دانم چه زماني گذشت ، چشم باز مي كنم ، باورم نمي شود ، دو بال پروانه روي دوشهايم هستند و شاخكي كوچك كه از دو طرف سرم راست ايستاده اند ، به بالهايم نگاه مي كنم ، همان رنگهاي زرد و آبي و نارنجي ، كه هميشه دوست داشتم ، با يك حركت به سبكي يك پر پرواز مي كنم ، به خودم حركتي مي دهم ، عجب شب سختي را گذراندم ، اول صداي وحشتناك ، مثل توپ و تانك و مسلسل ، بعد ديدم زالوئي هستم كه دست و پاهايم را مي برند، ......................  آخر اين پاهاي نازك من ، چرا بايد يريده مي شد ، خداي من ، وحشتناك تر از همه اين كه توي يك تنگ پر از آب بودم ، خوب شد خفه نشدم ، هر كدام از اين اتفاقات، دربيداري  مي تواند مرگ يك پروانه شادي ، را رقم بزند ، چه گلهاي زيبايي ، از همان گلهائي كه دوستشان دارم ، گلهاي محمدي ، ياس ، نرگس ، آفتاب گردان ، روي يكي از گلها پرواز مي كنم ، كاسه اي پر از شهد و شيريني.

اما از كجا بدانم كه الان خواب نيستم ، نكند واقعاً همان آدم يا زالو هستم كه دست و پايم را قطع مي كردند ، يا آن ماهي كه در تنگ آب ، جاي گرفته بود ، يا شايد اصلاً همين پروانه بودم و هستم ، يعني اگر دوباره بخوابم به يك موجود ديگر تبديل مي شوم ؟ من چي هستم ؟ از اولش كي بودم ؟ آن صداي زنجير چرخ تانك ، و جنگ ، مثل بازي بچه ها توي محله ها نبود . كاش كسي بود كه جواب مرا مي داد ، خودم را هم گم كردم، قبلاً در كابوس بودم ، يا الان در كابوس به سر مي برم ؟ اما هر كدام كه  باشد ، ديگر نبايد بخوابم ، احساس لذت و سبكبالي مي كنم ، نور خورشيد را هميشه دوست داشتم ، و حالا خورشيد بالاي سرم است ، بايد پرواز كنم تا به خورشيد برسم ، اين بازي شيرين پروانه هاست كه عاشق نور هستند من هم پروانه بودم ، و حالا مثل يك پروانه به طرف خورشيد ميروم ، يادم مي آيد بهترين دوستانم ، گلهاي آفتاب گردان بودند ، كه هميشه گلهايشان به طرف خورشيد بود ، پس من پروانه بودم و حالا هم پروانه ام ، و ديگر نمي خوابم .

بالهايم را گشودم و به طرف خورشيد پرواز كردم ، چند متر بالاتر كه رسيدم ، نگاهم به پايين افتاد ، يك پسر روي تخت  بود ، دست و پايش زير چرخهاي تانك له شده  و چند تركش بدنش را سوراخ كرده ، اما ديگر هيچ دستگاهي بوق نمي زند ، و آدم ها دور تخت را گرفته اند ، درست مثل كابوس وحشتناكي كه ديده بودم ، چقدر خوشحالم كه پروانه هستم ، بال كشيدم و تا خورشيد يك نفس بال زدم .

فتاحي

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم خرداد 1390ساعت 14:47  توسط سعید فتاحی   | 

مرد پرسيد: دانشگاه چه خبر؟

زن گفت: اين تلفن لعنتي را كجا  گم وگور كرديد؟

پسر گفت : مثل هميشه .

مرد پرسيد : خوب . هميشه چه خبر است؟

پسر گفت : مثل هر روز زندگي ، تعطيل .

زن سعي مي كرد با كتري قهوه جوش ، فنجانش را پر كند. صدايش مي لرزيد: يك نفر شماره تاكسي رو بگيره.

مرد گفت: عصبي به نظر مي آيي.

زن كه از قهوه كتري نا اميد شده بود چنك در موهاي بورش انداخت : هيچ وقت تو به دردم نخوردي . بده من اين لعنتي را ... كجاست ؟... الو ... تاكسي؟ ... شما هم كه هيچ وقت تاكسي آماده نداريد.

پسر گفت : خسته شدم ... گرفتارم ... اگر حوصله مي كردم اين جزوه را تمام مي كردم، خيالم راحت مي شد.

زن شال قرمزش را ار روي كاناپه كشيد ، دور گردن انداخت : شايد  هم من ... يعني ميدانم. اگر نباشم همه راحتيم . بايد قبل از اينها فكرش را مي كردم ... نمي دانم، بايد مي رفتم، يا مي ماندم؟  

مرد گفت : به خودت فشار نيار ... يك ليوان آب بخور، آبي به سر و صورتت بزن.

(( پسر آب  ليوان، نيمه خالي روي ميز را موجي انداخت .))

زن گفت : لنگه كفش صورتي من كجاست ؟  ديونه ام كردي .

مرد ساعت مچي اش را باز كرد، به عقربه هايش نگاه كرد، پيچ كوك را با دو انگشت شصت و اشاره چرخاند، دوباره نگاهي به عقربه ها كرد، آن را انداخت روي ميز، كنار ماكت جنگنده اي سبز رنگ كه روي پايه اي پلاستيكي در حال اوج بود.

پسر گفت : فراموش كردم قرص هايت را بگيرم . نسخه ات همراهم نبود.

مرد گفت : هوم؟ ...

زن گفت : خدا رو شكر، كر هستيد؟ زنگ در سوخت ... كيه ... بله ... بياندازيد توي صندوق واحد سي و هفت ، طبقه چهارده ...  واي خدا ، كي از اين ديونه خونه راحت مي شوم؟

(( پسر كنترل را به دست گرفت، سه درجه رنگ را شفاف تر كرد و دو درجه صدا را بيشتر كرد.))

مرد گفت: با اين سر و صدا نميشه  انتظار داشته باشي  طبق برنامه پيش بري .

پسر گفت : عادت دارم .

زن كه چهره اش رنگ پريده تر شده بود گفت : من كه خفه شدم، اين كيف را كي برداشته؟ ... با اين كارها نمي توني منصرفم كني... نمي خواهي اين آخر كار ، يه تكوني به خودت بدي؟

مرد گفت : عجب

(( پسر تكيه اش را به مبل داد و دو دستش را پشت سرش گره زد، و خستگي كتف و سينه اش  را در آورد . مرد دو دستش را به ميز تكيه داد و بسختي از مبل خود را جدا كرد، پاهايش را روي زمين كشيد و به طرف در رفت و جلوي در ايستاد. ))

مرد گفت : خواهش مي كنم ...  تمامش كن ...

پسر گفت : فقط چند دقيقه ديگه ؟

مرد گفت : كر شدم، صدايش را خفه كن  ببينم چه مي گي؟

((پسر تلويزيون را خاموش كرد .))

رو به پسر پرسيد : گرسنه نيستي؟

پسر گفت : رفتم بخوابم ... شب بخير.

در حالي كه به طرف پنجره مي رفت ، گفت:  : حالا زود نيست؟ ... تازه مي خواستم كمي صحبت كنيم . نمي دوني كي آسانسور راه مي افته؟  (( زير لب غريد )) سكوت اين خانه وحشتناكه .

(( پسر از جلويش گذشت و چراغ اتاق خواب را روشن كرد .))

با حركت چشم هايش ، نگاهش را دواند به طرف چراغ روشن اتاق خواب پسر، كه از درز در بيرون كشيده شده بود، گفت : غذايت را مي گذارم روي پيلوت ... هر وقت گشنه شدي ، خودت رو سير كن .

(( مجله جدول را از لبه پنجره برداشت، روي كاناپه دراز كشيد پاي مصنوعي چپش را از ساق جدا كرد، روي زمين انداخت . صفحه جدول را باز كرد و زير لب گفت : ))

چهار عمودي ... شش خانه ... برازنده خدا ؟  

 

فتاحي

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم خرداد 1390ساعت 14:46  توسط سعید فتاحی   | 

يادت مانده ........ هميشه مي گفتي: چند قفسه كتاب بايد ا ز سوزنچي دور ميدان بخري تا سر و ساماني به اين كتاب ها بدي؟ ............       مي گفتي: يك جعبه گل اطلسي ميگيري و امسال بهار، حياط باغچه را پر از گل هاي اطلسي مي كني .......... مي گفتي ، مي گفتي ،        مي گفتي  ........ آخرش هم ، همه اين كار ها افتاد روي دوش من .

هميشه مي گفتي : بالاخره يك روزي با هم مي رويم زيارت .......  تا مي خواستم بپرسم : كي و كجا ؟ ....... مي گفتي : كي و كجا مهم نيست . مهم اين است كه فقط من باشم و تو،  و ...........

چند روز قبل تلويزيون برنامه ات را پخش كرد ....... هموني كه از ضرب المثل ها مي گفتي، يادت مانده ؟ ....... قبل از اينها هم  برنامه را ديده بودم . اما اينبار با چشم خريدار مي ديدمت . خدا ، خدا ، مي كردم حرف هايت زود تمام نشود  . ....... روم سياه ......خجالت مانده برام ..... نكنه يادت مانده كه روز هاي آخر، زياد پاي حرفات نمي ماندم ...... ولي مي بينم  چقدر تشنه

 

حرفا ت بودم و نمي دانستم . شايد هم خيلي ها نمي دانستند ...........  توي تلويزيون  دلم      مي خواست چشم هايت را ببينم . اما چقدر كم دوربين را نگاه  كردي  . تازه يادم افتاده بود كه سال ها مي خواستم بگويم چقدر حجب و حيا داري . ....... يادم رفته بود .....

به بچه ها مي گويم : عباسم، پدر شما، يك زماني خيلي مسافرت مي رفت . ..... مثل الان ، كه رفته ...... باورت مي شه ؟ .......... نمي گذارم كسي آن سوي  اتاق كه مي نشستي يا مي خوابيدي ، بنشيند ........ يه جورهايي منتظرم بيايي.  تا باز ، از دست كتاب هايت شكايت كنم ....... از دست بريز و بپاش هايت ....... از دست دوا و قرص و شربتت كه هميشه همه جا پخش بود ه اند .......  از دست آن همه صبر و حوصله و سكوتي كه داشتي ............

منتظرم تا بيايي كنارت بنشينم  يكي ، يكي برايت تعريف كنم ............. از دوست هايت ...... از شاگردهايت ....... از اين همه  دوست و آشنا، كه خيلي هايشان را نمي شناختم . ......... راستي نگفته بودي اين همه دوست و آشنا داري؟ ........... همسرم ، نمي دانم چرا  حالا دلم گرفته ............ مي داني ياد آن روز افتادم كه از خاطراتت تعريف مي كردي ..........  مي گفتي همكاري داشتي ..... نمي دانم كي بود ....... هـــا  ................ مي گفتي معلم  بود . معلم فتاحي  ...... مي گفتي پس از فوتش به بچه هايش سفارش كرده بود روي سنگ اش بنويسند :

در مرگ من  :     آنكه  :        جاهل است      اشگ مي ريزد     /      عاقل است       عبرت مي گيرد       /    عارف است       به وجد     مي آيد    /      عاشق است       غزل وصال مي خواند ........

يادت مانده ...... تو هم مي گفتي  به من، دوست داري عاقل باشم ........  عباس عزيزم ، نزديك دو ماه است عاقل و عارف مانده ام ........ اما حالا اجازه مي خواهم بگذاري يك شب را جاهل باشم .......  اگر مي خواهي عاشق نشوم . امشب را بگذار جاهل باشم . 

سعيد فتاحي  ـ انجمن ادبي داستان مهــر

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم خرداد 1390ساعت 14:45  توسط سعید فتاحی   | 

با حضور اولین زن در سمت وزارت آموزش و پرورش، برخی از دروس فارسی اول و دوم دبستان بدین شرح تغییر یافت: /   توانا بود هر كه دانا بود   /   با ثريا دل پير برنا بود .

 

حرف آ :    آن زن آمد    / آن زن از منزل مادر آمد     /    آن زن سبد در دست ندارد     / 

سبد در دست آن مرد است      /       آن زن از جلو و آن مرد از پشت سر آمد .

 

حرف ب :   سارا بادام دارد       /        دارا بادام ندارد       /     سارا همیشه بادام دارد      

دارا هميشه چشم به  بادام سارا دارد .

 

حرف پ :    پدر زن مرد زحمتکشی است      /        پدر زن به همه کمک می کند     /

پدر شوهر آمپول دارد       /          ا و به بچه ها آمپول می زند .

 

حرف ت :  عمه خواهر پدر است      /      عمه سه روز بیمار بود       /

عمه مثل حرف  <<  ت  >> همیشه دراز و يا بيمار  است .

 

حرف ث :  ثریا اسم مادر زن است       /        ثریا  سرمه را دوست دارد     /

ما به ثريا احترام مي گذاريم.              /         توانا بود هر كه دانا بود                /           با ثريا دل پير برنا  بود

 

حرف ک :  کوکب خانم اسم مادر شوهر است        /      کوکب مثل تراکتور همیشه کار می کند   

کوکب لیاقتش همان ماست و کره درست کردن است .

 

تغییرات در درس فارسی سال دوم دبستان

دهقان فداکار

 

روزی ریز علی با برادر زنش از روی ریل می گذشتند، دیدند کوه فرو ریخته و ریل قطار شکسته است، برادر زن ریز علی پیراهنش را آتش زد و به طرف قطار دوید.

قطار توقف کرد ، برادرزن ریز علی  مرد فداکاری بود پیراهن سوخته اش را به دست ریز علی داد تا او معروف شود و مردم او را هم آدم حساب کنند.

 

چوپان دروغگو

 

چوپانی هر روز به دروغ داد میکشید ( گرگ ، گرگ ) .

اهالی روستا به طرف او می رفتند و می فهمیدند که دروغ می گوید.

روزی اهالی روستا برای اینکه چوپان دروغ گو دیگر دروغ نگوید ،  او را از مادرش جدا کردند و برای او یک زن گرفتند، از آن روز چوپان یاد گرفت که نباید دروغ بگوید و به حرف های مادرش گوش دهد، بلکه برای زنش مرد خوب و راست گویی باشد.

 

کلمه ها و ترکیبهای تازه :

زیر بته =   مکانی است که مردانی که همسرانشان را درک نمی کنند از آنجا بیرون می آیند.

پشت کوه=  مکانی است که مردانی که خانواده همسرانشان را درک نمی کنند از آنجا بیرون می آیند.

 

فارسی را پاس بداریم :

از این به بعد به جای کلمه زنبور بگوئیم   (  زن میزامپلی یا زن مش  )

از این به بعد به جای کلمه زنبیل بگوئیم   (  مرد بیل )

 

تکلیف شب :

مدارس پسرانه : 12 بار از روی درس بنویسند و به همراه پدر 3 بار املای شب کار کنند.

مدارس دخترانه : در سر کلاس شفاهی هم بشنوند کافی است.

 

شهریور هشتاد و هشت ـ  فتاحي

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم خرداد 1390ساعت 14:43  توسط سعید فتاحی   | 

دوباره امتحان كن، اگر صدايم را داري؟ ... تكرار مي كنم،صدايم را داري علامت بده ... خوبه. مراقب باش خوابت نگيرد ... ساعت 345 با زاويه 26 درجه شمال غربي، از معبر حركت كردم، پشت ديوارمسجد رسيده ام . رفت و آمد روي لجن زار رودخانه قديمي ،كه سر راه جا خوش كرده، زياده . به ستوان صياد بگو، موقع ميهماني، لباس تميز بياره . توي شهر از خشگ شويي خبري نيست ... به صياد پيغام بده، زماني بچه ها را حركت بدهد كه تا طلوع آفتاب ، به پشت ديوار مسجد رسيده باشند ... خورشيد تو چشم آنهاست، كورشان مي كند . تا ظهر بايد مهماني تمام شود . اما نيمه دوم روز به نفع آنها ست، ديگر ما كور مي شويم ...

اين قدر با چراغ بي سيم بازي در نيار ... فهميدم ... ادامه مي دهم ... اول شهر است مسجد، بر خيابان . تابلويي ندارد. اما تكه اي اعلاميه روي ديوار چسبيده ... مردي ميان سال با سبيل پر پشت و كله تاس و كراوات قرمز و كت مشگي كه كنارش نوشته، چهلم « مسجد مسلم » ... بقيه اعلاميه پاره شده ... براي مسلم ابن عقيل يا ابومسلم خراساني كه مسجد نمي سازند، حتمي منظورشان همين مسلمين است ... پانصد قدم پايين تر ، خيابان به يك ميدانك ختم مي شود ... مشگل زماني است كه بخواهيد از عرض خيابان بگذريد . خيابان كه چه بگويم، مانند زمين كشاورزي است، مخلوطي از ريگ و قير و سنگ ريز و درشت . خمپاره اي نزديك درب غربي مسجد، مثل گل كاكتوس  تا نيمه در زمين فرو رفته، عمل نكرده ... ديوار هاي اطراف خيابان نه پنجره اي دارند و نه دري باقي مانده، همه از جا كنده شده ، به غارت رفته ... تكرار مي كنم ، از ارتفاعات به اين خيابان ديد دارند . اگر شانس بياوريد و از خيابان بگذريد، كار تمام است .آن مدرسه پناه گاه مناسبي است براي شروع ميهماني...كنار در مدرسه يك مغازه مخروبه ديده مي شود. تابلو اش كج و كوله تو پياده رو افتاده . از اين فاصله بوي ماست ترشيده مغازه را حس مي كنم... روي ديوار مسجد علامت مي گذارم، راه گم نكنيد... با رنگ پيستوله قرمز مي نويسم « نصرو من الله و فتح الـ ... » تمام شد، رنگ نمي پاشد. آمديد خودتان كامل اش كنيد ... تكرار مي كنم مراقب عبور از عرض خيابان باشيد . راه در رو ندارد ... كوله ام را همين جا زير سنگها پنهان مي كنم ، جلو دستم را گرفته، همين اسلحه و قطب نما و بي سيم كافي است... اگر صدايم را داري، علامت بده تا حركت كنم طرف ديگر خيابان ... منتظرم تا با چراغ بي سيم علامت بدهي ... صدايم را داريد ؟ ... « توكلت الي الله » حركت كردم ...

شنيديد شما هم ؟ ... بد شد ... متوجه من شده اند حتماء ... وسط خيابان را گذرانده بودم، ديدم چند سرباز عراقي از آن سوي ميدان به اين سمت مي آيند . رگبار از سوي آنها بود ... فقط يك خيز دارم تا برسم به حياط مدرسه ... تابلو مدرسه يك بر شده . روي تابلو نوشته « دبستان انقلاب ». معلوم نيست پسرانه است يا دخترانه . سمت چپ مدرسه سقف ندارد . پنجره اي چوبي شكسته اي توي پياده رو افتاده ... اگر داخل حياط شوم، از حياط پشتي ، خودم را در كوچه پس كوچه هاي پشت ، پنهان مي كنم ... در حياط جايي براي استتار نمي بينم . ديوار همه كلاس ها به سمت حياط ريخته ... صدايم را داريد، يا براي خودم حرف مي زنم؟... بيداريد كه؟ ... خوب شد كوله ام را نياوردم ... مي روم به سمت حياط پشتي ... يا حسين ... شنيديد ... خمپاره بود . فكر كنم گراد من را گرفته اند. جلوي يكي از كلاس ها منفجر شد ... ده قدمي من ... اينجا امن نيست ... زودتر بايد خودم را به حياط پشتي برسانم ... ديوارش حدود دو متر است ... يكي ديگر ... خدا بخير بگذراند ، اين يكي از بالاي سرم عبور كرد ... شانس آوردم با صداي صوتش دراز كش كرده بودم ...  يا مهدي ... سوختم ... لعنتي هاي پست فطرت ... نه، نه، چيزي نيست ... سعي مي كنم با چفيه ببندمش ... چيز مهمي نشده

 

 

... مي توانم خونش را بند بياورم ... بستمش ... از چفيه خون بيرون مي زند ... اما طاقتش را دارم ... نگران نباشيد، راهي پيدا مي كنم  از ديوار بالا بكشم ...  ديوار خيلي بلند است... با اين پا، انگار زمين گير شده ام ... از اين خمپاره ها جان سالم بيرون نمي برم اگر جايم را عوض نكنم ... يا پيغمبر ... ديگر به توپ بسته اند مدرسه را ... اين شليك تانك نيست ، از توپ خونه مي زنند ... مدرسه را زير آتش توپ 105 ميليمتري قرار دادند ... تكرار مي كنم ... هيچ جا ديده نمي شود ... يا حســ ...

الو ، الو ، جواب بدهيد ... مهدي جواب بده ... عمار ، عمار . ناصر؟ ... صياد جواب بده ... صياد ، اگر صداي من را داريد، علامت بدهيد ... عمار، عمار . اگر صداي من را داريد، بوقي ، نشانه اي ، بفرستيد ... اينجا ديگر امن نيست ... جواب بدهيد ... اسلحه ام زير آوار مدفون شده ... سعي مي كنم به عقب برگردم ... جهت را پيدا نمي كنم ... خواهش مي كنم ... علامت يا نشانه اي بفرستيد تا بتوانم برگردم ... لا اقل اطمينان داشته باشم كه اين بي سيم هنوز سالم مانده است ... مهدي جواب بده ، عمار ، عمار ... خودم را به حياط مدرسه رسانده ام ... سعي مي كنم از حياط بيرون بيايم ... اين بمب آخر را تشخيص ندادم ... داريد صداي مرا؟ ... يا براي خودم حرف         مي زنم؟ ... رسيده ام به پشت نخل سر كوچه ... آتش قطع شده ... انگار قبلا هيچ آتشي نبوده اينجا ... آرام است همه جا ... صبر كنيد ... عده اي را مي بينم كه در كوچه پس كوچه هاي آن طرف ميدانك، عبور مي كنند ... قبلا نبودند اينها ... بين آنها زن ها و بچه هايي با لباس محلي مي بينم ... عبور مي كنند از كنار هم ، بدون توجه كردن به همديگر،  بمانند غريبه ها ... همه جا مشكوك است، انگار اينجا جنگي نيست ... به سمت پشت ديوار مسجد بر مي گردم ... چهره شهر، عجيب به نظر مي رسد ... انگار جايي نمي توانم پنهان شوم ... پشت هر ديواري، مي ايستم ديده مي شوم ... همانطور كه من همه چيز پشت هر ديواري را مي بينم ... چه شده است به اين ديوار ها؟ ... اينجا كسي به ديوار  اهميت نمي دهد ... انگار همه چيز تغيير كرده ... سرباز هاي عراقي را مي بينم از خيابان    مي گذرند، بدون اسلحه ... از سرباز هاي خودمان هم در بين شان پيدا مي شوند ... مگر جنگ تمام شد؟ ... مهدي؟ ... صياد؟ ... عمار؟ ... هر كه هستي، جواب بدهيد. به بچه هاي حفاظت اطلاعات گزارش كنيد ...  همه چيز تغيير كرده اينجا ... يك گروه متخصص بايد بيايد آزمايش كند، اين بمب را ... تكرار مي كنم ... بايد اين جا، همه چيز از نو بررسي و آزمايش شود ...  آنجا را ... بچه و زن هايي را مي بينم در بعضي از خانه ها ... خانه هايي كه از بيرون ديده مي شوند ... بچه اي در پشت پنجره اي در آن سوي خيابان انگار مرا نگاه مي كند، كه چگونه خودم را گوشه اي پنهان كرده ام و سرك مي كشم، بيهوده، در حالي كه همه مي توانند مرا ببينند ... چه ديواري؟ چه پناه گاهي؟ ...  هيچ چيز پنهان نيست ... انگار جنگي نيست ... باور كنيد ... دستم را مي تو انم از ديوار مسجد عبور دهم ... اگر خواستيد آزمايش كنيد روي بمب ، از ديوار ها و ساختمان ها شروع كنيد ... انگار اثر بمب روي ديوارها و فضاي خانه هاست ... ببينيد چطور ممكن است از ديوار عبور كرد؟ ... زمان انگار ايستاده ... انگار به جاي اينكه جلو برود، دارد عمق مي گيرد ... صدايم را داريد؟ ... اصلا براي كي گزارش مي كنم ... لعنتي ها ... هنوز منتظرم علامت يا نشانه اي از شما ببينم ... اخطار مي كنم،  اگر صدايم را داريد ، با اين وضعيت عمليات را متوقف كنيد ... در اين شهر با اين شرايط، عملياتي پيروز نمي شود ... اول بمب را شناسايي كنيد ...

سعي مي كنم بتوانم اطلاعات بيشتري جمع كنم ... به سمت آن خانه اي مي روم كه انگار كسي در آن زندگي مي كند ... شايد بتوانم از ديگران اطلاعات بيشتري بگيرم ... از هر كسي ... حتي شايد آن سرباز عراقي هم بتواند كمكي كند ... همان كه ... به طرفم مي آيد ... تكرار مي كنم ... سرباز به طرفم مي آيد، اما اسلحه ام زير آوار مدفون شده ... يك علامت بدهيد ... به من نزديكتر مي شود ... تكرار مي كنم ... اسلحه ام زير آوار مدفون شده .... الو، الو ...                                                                        

 شهريور 89 ــ فتاحي

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم خرداد 1390ساعت 14:42  توسط سعید فتاحی   |